احسان عزتی » شعر » دیوانه
به اشکها و ارادهی شب هفتم آذرماه
من فقط دیوانهام دکتر
به پدرم گفته بود چیزی به تو نگوییم
مثل دیوانهها
محمود چرا صدا میزنی خودت را چرا صدا میزنی
میخواهم روح زندگانی تو را از زیر پوستم بیرون بکشم
آنها در عوض میگفتند خودت را خسته نکن
اجرای روکش آسفالت روی مزرعه تسهیلات ویژهای بود که حنا را به یک دختر علاقهمند به کار و زندگی تبدیل میکرد
شاید او همان دختری نباشد که کلاه پشمی بنفش به سر داشت و ته کوچهی «نرسی» لبهایم را بوسید و دعا میخواند
انگار دختری بود که موهایش را ریخت زیر چرخ خیاطی
و خواب میدید که دخترها از سکسشان تعریف میکردند برای هم
آنها به صداسازی روی آوردهاند در حالی که میترسند مستقیمن نگاهمان کنند
محمود محمود چرا صدا میزدی آنها را صدا میزدی
گوشهی سبیلت را چرخاندی و ما گفتیم پدربزرگ مرده است مادربزرگ مرده است حنا مرده است
پیرزن تو را بغل کرد و گذاشت روی آتش اجاق
یادم نمیآمد اولین باری بود که در اتاقها را باز میکردی و با خودت احوالپرسی میکردی
شاید مسئولان ذیربط تو را در ایستگاه آخر پیدا کنند که میخواهی با حنا فرار کنی
و بروی در مزرعه کار کنی برای کار
اما ساعت اعدام تو نزدیک است
عوضیها چرا فراموش نمیکنید
دست و پایم را ریختهام توی کمد دیواری
و صداهای سرم به مرز هشدار رسیده است
خودت را خسته نکن
همهی ما را بردهاند به همراه خانهی پیرزن لای روزنامه
سربازها جای تو را هم بردهاند
میروم سبیلم را مثل تو درست کنم و دنبال عکسی از تو بگردم
مادربزرگ روی تخت نشسته و جوان شده
امشب عروسی میکند با لطفالله
کف میزند و ما هم کف میزنیم
اجاق گاز را کشیدی وسط آشپزخانه
آنها چیزهایی را با لبهای تو تکرار میکنند
میخواستی بگویی من مردهام من پدر و مادر نداشتهام
شاید شیطان تو را زاییده باشد
پیرزن از سربازها تعریف میکرد
که خانهاش و پسرانش را لای روزنامهها پیچیده و با خود میبردند
نمیدانم ساعت چند است
ترس جاده باریکتر میشود و تو سر سوزنیات را در نخاع من فرو میبری
دیوانه
چرا حرف نمیزنی
ای قلب تسخیرشده
چشمهای تو از تولد روح حقیقت چرب است
اگر بخندی
در این روشنایی خدای جدیدی به صورت زایش سیاسی شناخته خواهد شد
اما ساعت اعدام تو فرا رسیده است