شعر » پشت صحنه
شما به مهمانی بزرگ دعوت دارید!
ریز خندید و کمکم محو شد
اینها بیهیچ کموکاستی در ذیل خواهد آمد
به ترتیب تاریخی فصلهایی که بر ما گذشت
باشد برای شما که در جستوجوی حیرانی هستید
شعر » بزرگسالی
طول کشید تا پیراهنم را دربیاورم
پردههای خانه را جمع کردند بردند
ما تختی از استخوان مردگان داشتیم و در نور ضعیفی که از درِ نیمهبازِ حمام وارد اتاق میشد، در شکلهای متفاوتی عشقبازی میکردیم
ـ آناتِما میتوانست موسیقی متن این صحنه باشد ـ
شعر » ساچی ـ گرگ قطبی ـ گیتارلید میزد و لبخند به لب داشت
وقتی به نجاست نزدیک میشدند، سگها را راحت نمیگذاشتند
چرا که فرزندانش را جلوی آنها انداختند
اینها پیشگویی شاعر بود
بعد مانیتورها روشن شدند. جای سرها قرار گرفته بودند در یک ردیف به صف
یک قدم به جلو برداشتند
دستهایشان را چسبانده بودند به پهلوهایشان
از هر مانیتور فیلمی دیده میشد که یقینن به رویاهای هر کدامشان مربوط میشد
در اتاق سفید در اتاق سفید بدنموشکی!
شعر » بیحرمتی به شعر
لباسهای شما سیصد نفر را درآوردهاند و با بدنهايتان سيمهای لخت درست میكنند و بعد جريان برق را از آنها عبور میدهند داد زدم گفتم گريه نكن مامان خواهش میكنم براي آن سیصد نفر گريه نكن
شعر » دیوانه
من فقط دیوانهام دکتر
به پدرم گفته بود چیزی به تو نگوییم
مثل دیوانهها
محمود چرا صدا میزنی خودت را چرا صدا میزنی
میخواهم روح زندگانی تو را از زیر پوستم بیرون بکشم
آنها در عوض میگفتند خودت را خسته نکن
شعر » اینجا
پشت انگشتهام قایم شده بودم و دوستانم در حالی که آلـتهایشان را گرفته بودند توی مشتشان از جلوی من رد میشد کلههاشان را خیلی منظم به چپ و راست میچرخاندند و زیر لب اسمم را تکرار میکردند
قوزک پایم تغییر شکل داده به ستارهی داود و به سمتم سنگ پرتاب میکنند جماعتی که میخندند و کفنپوشند بعد سردستهشان شاخ درمیآورد و فضا سیاه ـ سفید شد
داستان » کار کیه؟
باید فورن با حمید تماس میگرفتم و به او اطلاع میدادم که گلها در گلدان لب پنجره خشکیدهاند. گُهِ دیروز و پریروز من خشکیده. دوستدختر سابقم خشکیده. اینها رو به کی بگم؟ بعضیوقتها که به تنهایی فکر میکنم و همزمان به تنهاییِ خودم، از این قیاس خندهام میگیرد. اگر مهتاب نبود، شب نبود. اگر عرق سگی نبود، ما دور هم نبودیم بچهها.